ذبيح الله صفا
725
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* * زهى خيال تو راحت فزاى انديشه * مباد جز بخيالت هواى انديشه بجز تو گر گذرد هيچكس بخاطر من * دهم بباد فراقت سراى انديشه ز شوق پيش رود جان بسر چو باز آيد * خيالت از دَرِ خلوت سراى انديشه ز عقل نعره برآيد كه آمد آن صورت * كه داد رونق حسنش سزاى انديشه چو طبع در سخن زلف دلكشت آيد * نسيم مشك دمد از هواى انديشه وگر ملاحت حسنت بيان كنم حالى * فزون شود نمك نكتهاى انديشه دهان تنگ ترا خواستم كه وصف كنم * كجا مجال سخن بود و جاى انديشه شد آفتاب جمالت كه عالم افروزست * بذرّهء دهنت رهنماى انديشه ز روى خوب تو اى دوست در بهشت ايزد * بيافريد بهشتى براى انديشه زهى ز ذوق خراميدن قدت صد بار * دريد شعرم برخود قباى انديشه غزل ز بهر تو گويم كه لايق غزلى * حديث دوست بود جانفزاى انديشه بزيب حسن تو و فرّ صاحب اعظم * موافقست نسيب و ثناى انديشه نظام ملك جهان شمس دين كه روشن كرد * زمين چو جرم فلك از ضياى انديشه * * در خاكدان تيره دلم را قرار نيست * آب و هواى خاكْ مرا سازگار نيست دل را خيال عالم علويست در دماغ * اين نقشهاى چرخش از آن اختيار نيست نقاش دهر خوب نگارد صوَر وليك * حسنى كه او دهد همه جز مستعار نيست مرغيست جان حَظايرِ قُدسى نشيمنش * در آشيان مركز خاكش قرار نيست دايم بقافِ قُرب گرايد ولى چه سود * هر مرغ را به حضرت سيمرغ بار نيست محبوس در ولايت محسوس ماندهايم * ز آن سيرِ ما از آنسوى نيلى حصار نيست بيرون بَرَد ز ششدر اين هفت مهره جان * هر دل كه باز بستهء پنج و چهار نيست دل را شكارِ عشوهگَهِ اين جهان مكن * چون بر كسى نهانِ جهان آشكار نيست